گفتمان تربت جام

شعار گفتمان : گفتگو - تعامل - تحمل

خیال
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی؟...... محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود


 
روز مبادا سروده احمد شاملو
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

چه بگویم؟ سخنی نیست

می وزد از سر امید، نسیمی؛
لیک تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش
نارونی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست
***
پشت درهای فرو بسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کنج اندیشی
خاموش
نشسته ست
بام ها
زیرفشار شب
کج،
کوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست
***
چه بگویم ؟ سخنی نیست

در همه خلوت این شهر،آوا
جز زموشی که دراند کفنی
نیست
وندر این ظلمت جا
جزسیا نوحه شو مرده زنی
نیست

ورنسیمی جنبد
به رهش نجوا را
نارونی نیست
چه بگویم؟
سخنی نیست...


 
روز مبادا
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونان که بایدند

نه باید ها...

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است

لبخند های لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم :

باشد برای روز مبادا !

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند ؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد !


 
باز هم شعری از قیصر امین پور
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

کوه گریه می‌کند: آبشار، آبشار!

سنگ ناله می‌کند: رود، رود بی‌قرار

کوه گریه می‌کند: آبشار، آبشار!

آه سرد می‌کشد باد، باد داغدار

خاک می‌زند به سر، آسمان سوگوار

سرو از کمر خمید، لاله واژگون دمید

برگ و بار باغ ریخت، سبز سبز در بهار

ذره ذره آب شد، التهاب آفتاب

غرق پیچ ‌و تاب شد، جست‌وجوی جویبار

در لبش ترانه‌ آب، از گدازه‌های درد

در دلش غمی مذاب، صخره صخره کوهوار

از سلاله‌ی سحاب، از تبار آفتاب

آتش زبان او، ذوالفقار آب‌دار

باورم نمی‌شود! کی کسی شنیده ‌است

زیر خاک گم شوند، قله‌های استوار؟

بی‌تو گر دمی زنم، هر دمی هزار غم

روی شانه‌ی دلم، هر غمی هزار بار

هر چه شعر گل کنم،‌ گوشه‌ی جمال تو!

هر چه نثر بشکفم، پیش پای تو نثار!


 
شعری از قیصر امین پور
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

یک لحظه از نگاه تو کافی است

ای عشق، ای ترنم نامت ترانه‌ها

معشوق آشنای همه‌ عاشقانه‌ها

ای معنی جمال به هر صورتی که هست

مضمون و محتوای تمام ترانه‌ها

با هر نسیم، دست تکان می‌دهد گلی

هر نامه‌ای ز نام تو دارد نشانه‌ها

هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت:

گل با شکوفه، خوشه‌ی گندم به دانه‌ها

شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز

دریا به موج و موج به ریگ کرانه‌ها

باران قصیده‌ای است تر و تازه و روان

آتش ترانه‌ای به زبان زبانه‌ها

اما مرا زبان غزل‌خوانی تو نیست

شبنم چگونه دم زند از بی‌کرانه‌ها

کوچه به کوچه سر زده‌ام کو به کوی تو

چون حلقه در به در زده‌ام سر به خانه‌ها

یک لحظه از نگاه تو کافی است تا دلم

سودا کند دمی به همه جاودانه‌ها


 
 
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

به او گفتند:«برو!

ما شب را دوست داریم

و دلهایمان ، مرداب را

و دستهایمان ، باید همیشه در کار دفن هابیلها باشند!»

در سنگهای سفت و سختمان - منظور قلبهایشان بود!-

جایی برای تو نیست.

به او گفتند:«برو!

خورشید برای تو

سپیده ی زلال برای تو

و "دوست داشتن" ارزانی نیاکانت باد!

ما آموخته ایم در نجوای دل انگیز سکه ها

در سکر بی نظیر شهوت وشور

و در اقیانوس موشها و روباههای درونمان

تخته پاره های شناور باشیم!

تو با موجها برو !

ما اهل خزه ها و گل سنگهای ساحلیم!

حضور تو یاد آور دردهای کهنه است!!»

مرد نشست،

ایستاد،

قدم زد،

و چشمهای لبریز از ذکرش را به باریکه ی افق دوخت

در پیشانی بلندش نور;

دست اندرکار نگارش سطرهایی بود که با اشاره ی آسمان زلال می شدند

و عجیب!َ

مرد، دست در جیبهایش کرد

وقتی مشتش را گشود

همه‌ی پروانه های بی قرار به سمت اقیانوس کوچیدند!

وقتی لبانش جنبید چیزی

شبیه نجوای بی صدای قاصدکها

سرتاسر شب را پر کرد!

عده ای گفتند:

بمان!

با شب، دلتنگ می شویم!

با مرداب می میریم

و بی تو، شناسایی هابیل ناممکن می شود

بی تو «قلبهایمان با دروغ می بازند و ناله هایمان فرزندان ماکیاولی را مغرور می کند!»

آنها گفتند : بمان

ما تو را

خورشید را

سپیده ی زلال را

و «دوست داشتن» را دوست داریم!

مرد، باز هم نشست

باز هم ایستاد

باز هم قدم زد

و چشمهای لبریز از کوچش این بار، از دانه های ظریف و پر نور انباشته شد.

او باز هم دست در جیبش کرد

این بار هزاران ستاره در رشته ای از سوسو و نجواهای بلورین در قلب آنها که ماندنش را می خواستند دمید!

مرد... رفته بود - تنهای تنها-

و جای پایش

در موجهایی که تا آن سوی افق می رفتند

پیدا بود!


 
دیدار
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

دیشب آهنگ خیالت مجلس ما را گرفت / شادی مهتاب یاد تو همه جا را گرفت 
از نگاه شبگذاران زنگ ظلمت را زدود / از ضمیر عشقورزان رنگ غم‌ها را گرفت 
نغمه‌های پر طنینت هیبت شب را شکست / از دل آیینه‌ها ترس تماشا را گرفت 
یوسف عشق آفرینی در حدیث روزگار / شهرت زیبایی روح تو دنیا را گرفت 
شام شیخ و شحنه را «شمع» فروزان تو سوخت / آفتاب عشق توحید تو فردا را گرفت 
دیدمت اینبار هم «زیبا‌تر از دیدار پیش» / شعرم از آن لحظه این الفاظ شیوا را گرفت 


 
خیلی سخته شاد کردن بقیه…؟؟؟
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛

روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید :

- غمگینی؟

- نه

- مطمئنی؟

- نه

-

چرا گریه می کنی؟

- دوستام منو دوست ندارن

- چرا؟

- چون قشنگ نیستم

- قبلا اینو به تو گفتن؟

- نه

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم

- راست می گی؟

- از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد. چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!


 
دروغ
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

گردروغ رنگ داشت هر روز شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود   اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران می کردند   اگر به راستی خواستن توانستن بود محال نبود وصال! و عاشقان که همیشه خواهانند همیشه [...]


 
اروزهای ویکتور هوگو
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!


 
← صفحه بعد