گفتمان تربت جام


منزل
تماس
 

یکشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸۸

 

 

 

گفتمان تربت جام از این به بعد با رویکردی متفاوت نسبت به مسایل اجتماعی و فرهنگی جامعه تربت جام اقدام خواهد کرد

منتظر متفاوت شدن گفتمان باشید با ویرایش جدید

به زودی

 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ

 

شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸

 

به روز رسانی وب

 

این وب به روز رسانی میشود

 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ

 

شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸

 

طبیعت زیبای روستای رونج

 

 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ

 

شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦

 

 

 

صدای تو

صدا کن مرا  

صدای تو خوب است  

صدای تو  سبزينه ی آن گياه عجيبی ست  

که در انتهای صميميت حزن می رويد

 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ۱:۳٢ ‎ق.ظ

 

شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦

 

 

 

سيب

تو به من خنديدی

وندانستی من

به چه دلهره ای

سيب را از باغچه ی همسايه دزديدم

باغبان از پی من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

وتو رفتی و هنوز...

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان,می دهدآزارم

غرق اين پندارم:

که چرا باغچه ی کوچک ما سيب نداشت؟؟!!!

 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ۱:۳٠ ‎ق.ظ

 

شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦

 

 

 

هم نفسم

 

ای همنفسم

 

تو که با نسیم بهاری آمدی

 

 چرا باد پاییز همراه همراز شدی

 

تو که با طلوع گرمی خورشید آمدی

 

چرا با سوز زمستان همپا شدی

 

تو که با ابر و باران دوستی دیرینه داشتی

 

چرا با نسیم و گل و بلبل هم عهد شدی

 

ای همنفسم

 

تو با آوای خوش دل نشینت 

 

شور جوانی را در خاطرم زنده کردی

 

جرا مرا در سکوت تنهایی رها ساختی

 

غربت قربیست وقتی میروی سرزمین من عروب خواهد کرد

 

و ماه  در پشت ابر پنهان خواهد

 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ۱:٢٩ ‎ق.ظ

 

شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦

 

 

 

سلام خدمت دوستان عزیز و برو بچ دانشگاه پیام نور

امتحانات تموم شد و خیال همه راحت شد

تعطیلات تابستانی خوبی داشته باشید  

 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ۱:٢۸ ‎ق.ظ

 

پنجشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٦

 

 

 

زمانه در گیرو دار چرخه عمر


تجربه را بمن آموخت

و سرنوشت
در پس کوچه های بیراهه
تلخی ناملایمات را نمایان ساخت
در این آشفته بازار
دل ، مرا کشان کشان سوی تو خواند
تا ، واپسین لحظات زیبا را با تو بسازد
 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ٢:۱٢ ‎ق.ظ

 

پنجشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٦

 

 

 

زندگی بدون دوستی....
مثل سپيده بدون خورشيد است

زندگی بدون دوستی
....
مثل آسمان شب بدون ماه است

زندگی بدون دوستی....
مثل رزی بـدون بـاران است

 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ٢:۱٢ ‎ق.ظ

 

پنجشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٦

 

 

 

کاش می شد...

کاش می شد عشق را تعبیر کرد                  نام زیبای تورا تفسیر کرد

کاش می شد زیر باران لخت شد
                  با تو و درد فراقت ُاخت شد

کاش می شد لحظه ای عاشق نبود
               تا به چشمان تو خیره بود و بود 

 

 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ٢:۱۱ ‎ق.ظ

 

پنجشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٦

 

 

 

دلم تنگه

خیلی دلم تنگه ولی نبودنت حقیقته آخه آرزوی دل داشتن یک حقیقته از ماه می پرسم عاشقی یه قفسه یا نفسه انگار که این چشمای خیس هر چی دیده دیگه بسه وقتی که گریه می کنم سرم رو شونه ی شبه ستاره ها رو میشمرم نگام توخونه ی شبه می خوام که باد از تو بگه که از همه دنیا سری بیای و مثل آرزو بمونی از پیشم نری تو رو بهونه می کنم ترانه هام جون بگیره رگای خشک زندگیم با عشق تو خون بگیره خیلی دلم تنگه ولی نبودنت حقیقته آخه آرزوی دل داشتن یک حقیقته

خیلی دلم تنگه.

 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ٢:۱٠ ‎ق.ظ

 

سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

 

 

بنام حق

 

يك عمر گذشت و از خودم جا ماندم

از درك تــــوانــايـــي خــود وامــاندم

 

حــالا كــه گـذشته هام را مي بينم

هــر جا كــه خدا نبــود تنهـــا ماندم

 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ۱:٤۱ ‎ق.ظ

 

سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

 

 

اگر كه مي شود ، مرا به حال ِ خودم بگذار

نمك نَـپــاش روي ِزخـم هـاي دلـم هــر بار

 

بگــو چــرا مـني كـه فكــر ِ سـاختَنت بودم

شبيـه ِ اَرْگ ِ بــم شُدي به روي ِسـرم آوار

 

ببين تمام ِ عـاشقــــانـه هاي ِ مَرا كُشتي

نمانـده طـاقتـي بَرامُ دست از ســرَم بردار

 

فقط نَگـو كه وقتِ رفتَنــم تـو چـه ها ديدي

و گـــريه هــام را بـه پـاي ِ بچِگـي ام بگذار

 

چه زود رفتَني شديمُ چشـم ِ شما روشن

حلال كـن اگـر كه بــوده ام به دلـت سربار!

 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ۱:٤۱ ‎ق.ظ

 

سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

 

 

امید به آینده
 

    حرف های نا گفته من،

                             همه درد است...

                             همه زخم است...

                             همه زجر است،

          درد از دست دادن طلوع،

                          و زخم آمدن غروب...

                            و زجر از بین بردن خویشتن.

     تمام من در شب نهفته مانده...

     شبی که پنهان کننده همه زخمهاست.

     کلمات با من سخن می گوید:

                                              از غم می گوید که سر آغاز شادی هاست.

     چشمها با من سخن می گوید:

                                              از تاریکی که بیانگر روشنایی هاست.

نگاه تازه ای را با حضور سبز عشق،

                                                     زندگی می بخشد.        

این حرف ها  همه بخشی از من است،

         منی که در برابر لحظه ها لب به سخن وا می دارد،

و می گویم:

                 من هنوز زنده ام...

                 من هنوز جان دارم...

               و می توانم ترنٌم بهار را در گل شقایقم جستجو کنم.

                  می توانم کوه را با دستان پر از عشقم همراه با تیشه ام بشکافم،

                  همانطور که فرهاد کوهکن توانست و   مرد...

 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ۱:۳٩ ‎ق.ظ

 

سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

 

 

تنهایی، تنها دارایی آدمها

نامی نداشت.

نامش تنها انسان بود؛

و تنها دارایی اش تنهایی!

گفت: تنهایی ام را به بهای عشق می فروشم.

 کیست که از من قدری تنهایی بخرد؟

هیچ کس پاسخ نداد.

گفت: تنهایی ام پر از رمز و راز است.

 رمزهایی از بهشت، رازهایی از خدا.

با من گفت و گو کنید تا از حیرت برایتان بگویم.

هیچ کس با او گفت و گو نکرد.

و او میان این همه تن، تنها فانوس کوچکش را برداشت

و به غارش رفت.

غاری در حوالی دل. می دانست آنجا همیشه کسی هست؛

کسی که تنهایی می خرد و عشق می بخشد.

او به غارش رفت

و ما فراموشش کردیم و نمی دانیم که چه مدت آنجا بود.

سیصد سال و نه سال بر آن افزون؟

یا نه. کمی بیش و کمی کم.

او به غارش رفت

و ما نمی دانیم که چه کرد و چه گفت و چه شنید؛

و نمی دانیم آیا در غار خوابیده بود یا نه؟

اما از غار که بیرون آمد بیدار بود.

آنقدر بیدار که خواب آلودگی ما بر ملا شد.

چشم هایش دو خورشید بود، تابناک و روشن؛

که ظلمت مارا می درید.

از غار که بیرون آمد هنوز همان بود با تنی نحیف و رنجور.

اما نمی دانم سنگینی اش را از کجا آورده بود،

که گمان کردیم زمین تاب وقارش را نمی آورد

و زیر پاهای رنجورش درهم خواهد شکست.

از غار که بیرون آمد، باشکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتنی.

اما دیگر سخن نگفت.

انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دریا دریا سکوت نوشیده بود.

و این بار ما بودیم که به دنبالش دویدیم

برای جرعه ای نور، برای قطره ای حیرت.

و او بی آن که چیزی بگوید، می بخشید؛ بی آن که چیزی بخواهد.

او نامی نداشت.

               نامش تنها انسان بود،

                                     و تنها دارایی اش، تنهایی!

 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ۱:۳٧ ‎ق.ظ

 

سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

 

 

در امتداد خيال

سوز کدام ناله بود

که مرا

به آغوش دشت کشاند

در زمانی که

مه مرا فراگرفت...

چشم هايم در ميان

لاله ها ونرگسها

ميرقصيد

وجودم را به باد بخشيدم

هم نفسی از نفس تهی

در تنگنای باريک نی چوپان

او مرا سوزی دگر بخشيد

فضا

آرام از التهاب

آسمان همچو سقفی بی انتها

آبی

و من

درميان باغچه کوچکمان

رويای بهاری سبز ميديدم....

 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ۱:۳٦ ‎ق.ظ

 

سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

 

 

به من گفت بيا

به من گفت بمان

به من گفت بخند

به من گفت بمير

آمدم

ماندم

خنديدم

مردم

 

حيف که لحظه‌ای هم نپنداشت که می‌توانستم

نيايم

نمانم

نخندم

نميرم

و در نهان به من خنديد که

آمدم و ماندم و خنديدم و مردم

 

حيف که نمی‌داند ...

حيف که نمی‌توان گفت تا بداند ...

 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ۱:۳٥ ‎ق.ظ

 

سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

 

 

همسفر سادگيم شده بودی

همسفر روزگار شيرين بودن آرامش

همسفر جاده‌های پر آشوب

همسفر نبودنی‌های ماندگار

به حرمت چه با تو از خطر خاطره صحبت کنم

سکون زندگيم

-تنهاييم -

را باور کن

نمی‌خواهم بيازارمت

رفيق نيمه‌راه نيستم

اما اينجا سرمنزل ماندنی بی شکيب است

راه رفتن تو به آنسوی مرزهای نيکبختی باز است

من پايی برای رفتن

مقصدی برای ماندن

چشم انتظاری برای ديدن

ندارم...

همسفر کودکانه‌های عاشقانه‌ام

سفرت سلامت

جاده‌های پشت سر را رها کن...

 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ۱:۳۳ ‎ق.ظ

 

سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

 

 

دلتنگيهايم را به کی بگويم؟

به باد

او که فقط می‌گريزد

به باران

او که فقط می‌گريد

به کوه

او که فقط صبوری می‌کند 

ای‌ باد چه می‌شد اگر مثل تو گريز پا بودم

ای باران چه می‌شد اگر کمی گريه به من قرض می‌دادی

ای کوه چه می‌شد اگر کمی صبر برايم هديه می‌فرستادی 

دلتنگيهايم را به کی بگويم؟

به شعر

او که با اين همه احساسات وامانده

به قلم

او که تاب ماندن ندارد

به کاغذ

او که پر از شب نوشته‌های تنهايی‌ام شده 

به تو

نه

چونکه تو فقط می‌شنوی و می‌گريزی و فراموش می‌کنی

دلتنگيهايم را به تو که می‌گويم دلتنگ‌تر می‌شوم

پس تو بگو که دلتنگيهايم را به کی بگويم؟؟

 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ۱:۳٠ ‎ق.ظ

 

یکشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

 

 

استاد نورمحمد درپور به گفته خودش 70 سال است که آواز مي خواند و در اين 70 سال حتي يک بيت غيرعرفاني نخوانده است.
صداي نور محمد يادآور صداي استادان مسلمي است که در گمنامي به دنيا مي آيند، عمرشان را صرف هنر موسيقي مي کنند و گمنام به جوار رحمت حق مي شتابند. در همصحبتي با استاد توضيح 2 نکته ضروري است. اول اين که در گويشهاي مختلف خراسان از جمله گويش مردم تربت جام کلماتي وجود دارد که اگر چه محاوره اي به نظر مي آيند، اما درواقع شکل اصيل کلمه يا فعل در ساختهاي قديمي تر زبان فارسي هستند. شماري از اين کلمات در متن عينا و البته با توضيح ، نقل شده اند. و دوم: گفتگو با نورمحمد درپور وقتي برروي کاغد پياده مي شود، بخش عمده اي از خود را فرومي گذارد و اين بخش همان قسمتهايي است که استاد شعري يا لحني را به آواز مي خوانند. از اين دست قسمتها در متن فراوان اتفاق افتاده است. اميد آن که توانسته باشم بخشي از آن فضا را به خوانندگان منتقل کنم.

در يکي از کارهاي قديمي تان ، اجراي مثنوي معراج پيامبر صرا شنيده ام. مثنوي خواني در موسيقي شمال خراسان ظاهرا همچنان زنده است اما در شرق خراسان اگر نگويم مرده ، لااقل بسيار کم رنگ شده است. اين طور نيست؟
چند جور مثنوي خواني داريم. مثلا منظومه خواني داريم ، منقبت خواني هم داريم. در منظومه خواني معمولا داستان هاي عاشقانه و عارفانه نقل مي شود و در منقبت خواني شعرهايي که اجرا مي شود، در مدح و نعت حضرت رسول و اولياي الهي است.
من منقبت خواني را در همان سالهاي کودکي آموختم. پنجساله بودم ، در سرحدات باخرز روستايي بود به نام جوزقان. در آن روستا 2 تا درويش بود که به حال فقرا رسيدگي مي کردند. هر کس از هرجا مي ماند، به آنها مراجعه مي کرد. مردم به آنها مي گفتند کدخداي گداها. اين دو تا، منقبت مي خواندند.
يکي مي خواند: اي مومن اگر هست تو را عقل و خرد يار
ديگري مي خواند: بشنو سخن از منقبت حيدر کرارمن از اين دو تا درويش ، منقبت خواني را ياد گرفتم.
بعدها شعرهاي ديگري هم ياد گرفتم و به همان شيوه خواندم.

در قديم ظاهرا هر مقامي شعري مخصوص خود داشته است که صرفا باآن مقام اجرا مي شده است در اين سالها اما اجراها خيلي متنوع شده و شعر هاي اصلي مقام ها دارد فراموش مي شود اين اتفاق خوب است يا بد؟
در قديم راهها دور بوده ، صداها از هم دور بوده است. علاوه بر آن ، دستگاه هاي ضبط صدا هم نبوده است. خود من يادم مي آيد 20 ، 30 سال پيش از اين ، وقتي شب در هر روستايي مي خواندم ، تا چشم کار مي کرد، آدم جمع مي شد. آنها همه جمع مي شدند که امشب نور محمد مي خواهد بخواند. حالا من يک چيزي مي خوانم همه مي گويند: اين را که ما داريم ، اين که نوارش را داريم.

ببينيد مقام «الله مدد» با همان شعر معروف که داستان سيروسلوک شيخ احمد جامي است ، اجرا مي شده است. يا مقام «نوايي» با شعر «غمت در نهان خانه دل نشيند...» ساير مقامها هم ظاهرا با شعرهاي مخصوصي اجرا مي شده و با همان ها حفظ شده است. اين طور نيست؟
درست است. هر مقامي شعري داشته است. اما بايد توجه داشت آنچه اصالت دارد، خود مقام است نه شعرش.

اگر دنبال موسيقي عرفاني هستيم ، اول بايد چشم پاک بود و گناه نکرد تا بتوان شنونده موسيقي عرفاني باشيم

همين شعر مقام «الله مدد» را نگاه کنيد. اصلا اين مقام شعري نداشته است. درويشي براي خودش شعري سرهم کرده است و با اين مقام اجرا کرده است:
مدت چن سال ديگر
بودي تو در غار کمر
حق بود به احوالت نظر
الله مدد الله مدد (به آواز مي خواند)
اصلا علما اعتراض مي کنند که مدد را بايد از خدا خواست ، نه از بنده خدا. البته شعرهايي هم هست که اصالت دارند. همين شعر معروف «اي دسته گل مرحبا...» در احوالات شمس تبريزي هست که در حال سکر و مستي بود که ناگهان نطقش به بيان باز شد.
که اي دسته گل مرحبا، با بوي ريحان آمدي
جان همه عالم تويي ، کز عالم جان آمدي
عيسي غلام درگهت ، موسي بود شير رهت
عالم بود جولانگهت ، تا تو به جولان آمدي (به آواز مي خواند)
مقام نوايي ، بخشي از نواي کبک زري است. شعرش هم در واقع بيان حالات و مراتب عرفاني حضرت پيغمبر است. جايي هم در همان شعر مي گويد:
به اعجاز و اکرام و الطاف شاهي
گدايي به شاهي برابر نشيند
مقام الله شعر ندارد. الله ذکر است: الله ، الله ، الله (ضرباهنگي مي گويد: و لام الله را با فشار ادا مي کند) لا اله الا الله.
لحن مقام «الله» درست مثل صداي جل (نوعي پرنده صحرايي ) است که در آسمان پرواز مي کند. بالا مي رود و پايين مي آيد. اگر پرواز جل را ديده باشيد، مي فهميد چه مي گويم (با دستش بال زدن و پرواز عمودي جل را نشان مي دهد) اين لحن را از او گرفته اند.

تاثير خود شعر را چگونه ارزيابي مي کنيد؟
شعر اگر مي خواهد واقعا شعر باشد، بايد از عرفان برخاسته باشد و الا فايده اي ندارد. بايد در کنار اين اشکنه نمک هم باشد و الا مزه اي ندارد. آواز و شعر همان نمک است. بايد چيزي بگويي که فايده داشته باشد. هوو هوو کردن که فايده ندارد. بگو الله بگو محمد (ص) بگو علي (ع).
آواز اصيل سخني است که از عرفان بگويد. هم آهنگ ، هم آواز بايد از خدا و پيغمبر بگويد و گرنه به نظر من حرام است که آدم دست به دوتار بزند يا صدايش را به آواز بلند کند. در تهران بودم ، در يک دانشگاهي. آنجا گفتم: دوتار کرامت دارد، قداست دارد. دوتار مال طبيعت است. از خود طبيعت درست شده است.

حرف آخر

2 نکته را به شما جوانها يادآوري مي کنم: اول اين که اگر دنبال موسيقي عرفاني هستيد، سعي کنيد خودتان را عرفاني کنيد. نمازتان را بخوانيد. خدايتان را ياد کنيد. چشم پاک باشيد و گناه نکنيد تا بتوانيد شنونده موسيقي عرفاني باشيد. دوم هم اين که به حال پيرمردها بيشتر رسيدگي کنيد. به پيشکسوت هاي موسيقي مقامي نگاه کنيد. کدامشان سر پيري آسايش دارند؟ سمندري ، (نوازنده چيره دست دوتار) را ببينيد، شريف زاده (خواننده پيشکسوت) را ببينيد. ببينيد با چه مشقتي روزگار مي گذرانند. اين درست نيست.
ما پيرمردها عمرمان را روي موسيقي گذاشته ايم. حالا چه کار مي توانيم بکنيم؟ حالا ديگر لطف شماست که بايد به مدد ما بيايد

از چوب درخت توت. آهويي که مشک مي سازد، از همين درخت مي خورد. کرمي که ابريشم مي سازد از همين درخت مي خورد، بلبلي که آواز مي خواند هم از همين درخت مي خورد. حالا با اين دو تار بايد چيزي بخواني که از خدا مي گويد، از پيغمبر مي گويد، از اولياي خدا مي گويد.
مي خواهم بگويم چيزي که اصالت دارد، خود آهنگ است. شعر را ما درست مي کنيم. پس چه بهتر که شعري هم که همراه مقام خوانده مي شود، درباره خدا باشد. مثلا آوازهاي کوچه باغي هم هست که در قديم به عنوان پادايرگي اجرا مي شد که چون از عرفان نمي گويد، من هم نمي خوانم. زنها 100 تا آواز دارند که حالا ديگر خيلي هايشان را مردها هم اجرا مي کنند، ولي ما رسم نداريم (انجام نمي دهيم) يعني من ياد نگرفته ام. اگر هم چيزي ياد داشته ام ، فراموش کرده ام. مثلا «مبارک هاي مبارک» هست که براي مراسم عروسي مي خوانند.
اين آواز مال زنهاست که با دايره مي خوانند. من اين چيزها را نمي خوانم.

يعني شما معتقديد بخشي از موسيقي مقامي ما موسيقي زنانه است که از موسيقي عرفاني جداست؟
بله. همين که زنها بچه ها را «الا» مي کنند (برايشان لالايي مي خوانند) خودش کلي شعر دارد که زنانه است.

دوبيتي ها جزو کدام يک از اين دو دسته هستند؟
لحنها و مقامها همه عرفاني هستند. آنچه مهم است ، شعرهاست و آوازها.
مثلا دوبيتي اي داريم که کاملا عرفاني است:
گلي دارم که با دنيا نباشد
يکي مانند او همتا نباشد
نوشته با سرش نصر من الله
به جز او شافع فردا نباشد
من در همه عمرم يک بيت غيرعرفاني نخوانده ام. من هر دوبيتي را با 17 لحن مي خوانم. لحنها اصالت دارند. چيزي که فرق مي کند، آواز است ، سخن است ، شعر است.

شعرهايي که مي خوانيد، معمولا از چه شاعراني است؟
شعرهايي که مي خوانم ، شاعر معيني ندارد. مثل قصيده محمد حنفيه که داستان ازدواج حضرت علي ع با مادر محمد حنفيه است ، يا داستان هاي ديگر که همه حکايت هاي ديني را بيان مي کنند. اينها شاعر مشخصي ندارند.
شاعراني هم هستند که مال همين منطقه اند.
شعرشان همين جا رواج دارد. مثل قاضي جلال الدين ، ملادادعلي ، خليفه سيدمحمد، خليفه عبدالرئوف. بعضي شعرها هم هستند که شاعرانشان در سرحدات هرات زندگي مي کنند. بعضي هايشان کتاب هم چاپ کرده اند؛ اما خيلي هايشان شعرهايشان همين طور دستنويس ، اين طرف و آن طرف اجرا مي شود. علاوه بر همه اينها، بخشي از شعرها هم از شاعران بزرگ دوره هاي گذشته است. مثل سنايي ، عطار، جامي و....
 
 

محمد صديق ديدار احمدي : ٤:۱٦ ‎ب.ظ

 

 
محمد صديق ديدار احمدي



نویسندگان
محمد صديق ديدار احمدي


آرشیو وبلاگ
۱۳۸۸/٧/٢٥
۱۳۸۸/٢/٥
۱۳۸٦/۳/٢٦
۱۳۸٦/٢/٢٩
۱۳۸٦/٢/۸
۱۳۸٦/٢/۸
۱۳۸٦/٢/۱
۱۳۸٦/٢/۱
۱۳۸٦/۱/٢٥
۱۳۸٦/۱/۱۱
۱۳۸٦/۱/٤
۱۳۸٦/۱/۱۱
۱۳۸٥/۱٢/۱٢
۱۳۸٥/۱۱/٢۸
۱۳۸٥/۱۱/٢۸
۱۳۸٥/۱۱/٢۱
۱۳۸٥/۱۱/٢۱
۱۳۸٥/۱۱/۱٤
۱۳۸٥/۱۱/٧
۱۳۸٥/۱۱/۱٤
۱۳۸٥/۱۱/٧
۱۳۸٥/۱٠/۳٠
۱۳۸٥/۱٠/۳٠
۱۳۸٥/۱٠/٢۳
۱۳۸٥/۱٠/٢۳
۱۳۸٥/۱٠/۱٦
۱۳۸٥/۱٠/٩
۱۳۸٥/۱٠/۱٦
۱۳۸٥/۱٠/٢
۱۳۸٥/۱٠/٢

لینک دوستان
فرمانداری شهرستان تربت جام
گلشيفته
شبکه بهداشت و درمان تربت جام
سايت تربت جام
سايت کوهنوردی تربت جام
دانشگاه پيام نور
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني





Powered by WebGozar


وبلاگ فارسی
 
[ منزل | قديما | تماس ]